ذبيح الله صفا

847

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

در پيشگاه جلال الدين اكبر براى خود باز كند و چنان او را شيفتهء خود سازد كه در بيمارى مرگ دوبار بديدن او رود و چون او را مرده يابد از خشم دستار از سر برگيرد و بر زمين زند [ منتخب التواريخ ] . بىگمان شكرآبى ميان بداؤنى و فيضى بود كه كار بدگويى را بدينجا كشانيد و شگفتست كه از همين عبد القادر كارهايى سرزد كه اكبر او را از دربار خود راند ، و فيضى با آنهمه بديها كه عبد القادر ازو برشمرده ، در آن هنگام كه در احمدنگر دكن بسر مىبرده ، نامه‌يى بپادشاه نوشته و از بدگوى خود پايمردى كرده و در شرح كمالاتش سخن گفته است « 1 » . ببين تفاوت ره از كجاست تا بكجا ! شايد اينهمه بدگويى عبد القادر بداؤنى معلول تعصب دينى او بود . بدين معنى كه او همچون بعضى از معاصران خود فيضى را مردى ملحد مىدانست زيرا خاندان فيضى هم معروف بتشيع بود و هم متهم بتصوف و طبعا اشتغال فيضى بحكمت و درافتادنش با ملايان سختگير و متعصبى چون شيخ عبد النبى و مخدوم الملك كه پيش ازين وصفشان را خوانده‌ايد ، و نيز شركت وى در انجمنى بفرمان اكبر دربارهء پژوهش دينها و گزينش دين الهى ، همه دست‌آويزهايى بود براى متعصبان تا او و پدر و برادرش را در شمار ملحدان گذارند . شاهنوازخان مير عبد الرزاق خوافى نيز وقتى سخن از اعتقاد ابو الفيض و ابو الفضل گفته آن دو را « دهرى و سرحلقهء اهل تزوير » معرفى كرده و نوشته است كه با وسوسه‌هاى خود خاطر اكبر را از جادهء مستقيم دين منحرف ساختند و كارش را بدانجا كشانيدند كه باقامهء سنتهاى هندوان و آتش‌پرستان و حتى آفتاب‌پرستى پرداخت « 2 » . بزرگترين دليلى كه مير

--> ( 1 ) - دربارهء فحواى اين مكتوب بنگريد بترجمهء شعر العجم شبلى نعمانى ، ج 3 ، ص 42 - 43 . ( 2 ) - بهارستان سخن ص 433 ؛ مآثر الامراء ج 2 ص 589 - 590 .